خرید بک لینک
مستغرق دریایی از الکل و دودممن زان زمان که شعر در وصفت سرودمدانم چه هستم وانچه خواهم وانچه بودمدانم چگونه مه ز که را من زدودمار سر به سوی خسروی بود چاره ساختممن دیو و دد را در رهم بیچاره ساختممن با کیان تاخته بر من درفتادموان راه شاهیشان به زیر پا نهادملیکن تو رفتی وز درفشم ارغوان رفتهرگز نپرسیدی چه بر شاه مهان رفتسیمرغ شد کاویدو بر گرد جهان رفت؟!جمشید شد وان تخت شاهی از میان رفت؟!خان پایان کار.ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: یوسف حبیبی تاريخ: دوشنبه 26 مرداد 1405 ساعت: 13:34

ای سرو بلندِ قامت دوستوه وه که شمایلت چه نیکوست در پای لطافت تو میرادهر سرو سهی که بر لب جوستنازک بدنی که می‌نگنجددر زیر قبا چو غنچه در پوستمه پاره به بام اگر برآیدکه فرق کند که ماه یا اوست؟آن خرمن گل نه گل که باغ استنه باغ ارم که باغ مینوستآن گوی مُعَنْبَرست در جَیب؟یا بوی دهان عنبرین بوست؟در حلقهٔ صَولَجان زلفشبیچاره دل اوفتاده چون گوستمی‌سوزد و همچنان هوادارمی‌میرد و همچنان دعاگوستخون دل عاشقان مشتاقدر گردن دیدهٔ بلاجوستمن بندهٔ لعبتان سیمینکاخر دل آدمی نه از روستبسیار ملامتم بکردندکاندر پی ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: یوسف حبیبی تاريخ: دوشنبه 26 مرداد 1405 ساعت: 13:34

I might be successful in your eyesThough the truth has always been hidden behind the liesI won some fights I never wanted to winBut I lost the only battle worth wiingWish I could say that I have done my bestBut I'm a lazy bastard who just rathered to restAnd dream of beauty like beauty exitsBut the truth is that life is nothing but an ugly mist...If I had another chance just another chance to finally fix thisI'd pass all the miles and inchesI'd crash all the walls and bridgesJust to hold you in my armsTo sing you my awful songsTo sense the magical scentsTo have the feelings so intenseTo see the beauty to be in the beauty to breath in the beauty cause beauty is the beautyAnd beauty does exist. + نوشته شده در 2024/4/2 ساعت 22 توسط خان  |  ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: یوسف حبیبی تاريخ: سه شنبه 28 فروردين 1403 ساعت: 14:15

چه کردی با خودت ای خان؟تو ای والا، تو ای آقا، تو ای ختم همه شاهان و اربابانچه کردی که چنین پژمرده و دلمرده و غمگین و سرگردان به گرد خویش میگردی؟چه کردی که به هر ساعت به سان رعد بر آدم خم و دلریش میگردی؟چه شد آن قصر پابرجا؟کجا رفت آن ابر انسان؟به دریا رفت؟زبانم لال خوراک کوسه ماهی شد؟و یا همچون کاگویا روزی از ماه آمدو...بازم به سمت ماه راهی شدسوتماروی سرگردانچرا بعد از پرینسس زن نمیگیری؟چرا از این غم مطلق نمی میری؟ + نوشته شده در 2024/2/6 ساعت 22 توسط خان  |  ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: یوسف حبیبی تاريخ: چهارشنبه 2 اسفند 1402 ساعت: 14:52

کجایی جان دل خستم؟

که من درهارو به روم بستم

تا تو در بزنی

بیایی به جسم رنجورم

گاه تو سربزنی

که هم آغاز و پایانی

و هم آشکار و پنهانی

و هم منشور و شریانی

تو قوچاخان دورانی.

+ نوشته شده در 2023/6/24 ساعت 17 توسط خان

برچسب: نویسنده: یوسف حبیبی تاريخ: پنجشنبه 12 مرداد 1402 ساعت: 14:35

من قاصد مقصوره هایی سست و بی حاصل

تو کاسب چهار سوق پر سودی

تنها مسیرم دوریست باطل

اما تو از آغاز بر یوفو سوار بودی

با من جهانت عشق داشت اما پر از غم بود

با من همیشه انگار یک چیز کم بود

با من تمام قطعیت ها وهم مبهم بود

این مرد تنها در مسیر عشق مصمم بود.

+ نوشته شده در 2023/6/30 ساعت 17 توسط خان

برچسب: نویسنده: یوسف حبیبی تاريخ: پنجشنبه 12 مرداد 1402 ساعت: 14:35

آخر، شبی یا روزی سر از این کابوس مصیبت بار بر خواهم آورد و چشمان کم فروغ خویش را تا انتهای بشریت به رخ رعنای تو خواهم دوخت.آخربار شبی یا روزی دست از این عذاب یکسره خواهم شست و گیسوان خود را در نسیم سبز بهاری ات نوازش خواهم داد.باز با سرو و سوسن و سنبل عشقبازی خواهم کرد و گل پونه ی وحشی را در آغوش خویش به گرمی خواهم فشرد.آخر شبی یا روزی...که دور است و نزدیک...با شقایق دست خواهم داد و اینبار به حق قایقی خواهم ساخت که بی سوخت فسیلی سراسر اقیانوس ها را سیر کند و با آن تا خود سیدنی سفر خواهم کرد.آخر...چه جمله ای قطار کنم؟بر این قطار بی رمق چه واژه ای سوار کنمکه سوز داغ سینه ام دمی مرا رها کندو آفتاب کینه ات میان ابر جا کند؟ + نوشته شده در 2023/3/15 ساعت 17 توسط خان  |  ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: یوسف حبیبی تاريخ: يکشنبه 6 فروردين 1402 ساعت: 21:48

تو یک زیستن به من بدهکاری
زیر آفتاب رو چمن غلتیدن
انعکاس نور خورشیدو
از موهای خنیاگرت دیدن
با تو تا مرگ غصه ها رفتن
 تا سحرگاه زیر باران رقصیدن
 بی مهابا به شهر خندیدن
 چشمای پاکتو پرستیدن

+ نوشته شده در 2022/7/3 ساعت 20 توسط خان

برچسب: نویسنده: یوسف حبیبی تاريخ: شنبه 8 بهمن 1401 ساعت: 12:26

انگار همین دیروز بود که با شعف از پیروزی شگرف زلنسکی تعریف میکردی، دلیل شوق تو رو شاید امروز بشه درک کرد.

روزت مبارک قهرمان.

+ نوشته شده در 2022/3/8 ساعت 20 توسط خان

برچسب: نویسنده: یوسف حبیبی تاريخ: سه شنبه 7 تير 1401 ساعت: 18:17

میتوان با جمیع واژه ها جماع کرد و جوری در یک جمله جمعشان کرد که توجه به واج آرایی اجتناب ناپذیر باشد.این ادبیات یک خان است. برای خلقش نیاز به هیچ روان گردانی نیست که این روانی روانش مدت هاست به دور تو میگردد. نیاز به سوزاندن ثانیه ها نیز هم. که این ناصرالدین خان دست به کمر که می ایستد نماز جمعه ای به رکوع می رود!آری من متجاوزم و گناهکار، هربار به مغزم تجاوز میکنم و حرامزاده ای تحویل اجتماع میدهم.مرا چه ربط که تو از این فلسفه رنجوری؟! حرام و غیر حرام ندارد تا زمانی که خالق را میپرستند بهشت را سزاوار خواهند بود.و تو را چه ربط که من از این فلسفه رنجورم!سوزش امروز از سازش دیروز است یا سازش امروز از سوزش دیروز؟!این بازی با واژگان نیست، این نبرد سوختگان است.واژه ها را رسالتیست. آمده اند تا آیتِ آیت الله خویش باشند و جلادانه دشمن را گلوله شوند.لیکن این آیت الله دست از خلق شست و دیگر هیچ مقلدی را مرجع نشد که امیدی به امت نیست. چه بسا که دست برای هدایت گونه ای دراز کند و ریسمان از کف برود.و این واژه ها، این واژه ها...این ها وصیت های اوست که پراکنده منتشر میشود تا شاید در گذر سال ها در میان آمد و شد گوسفند ها گرگی این مکتوب را ببیند و...و سکوت کند چرا که تا صدای سگ شیرین است، زوزه ی گرگ حسنی ندارد. ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: یوسف حبیبی تاريخ: سه شنبه 7 تير 1401 ساعت: 18:17

هر روز این دیار، صدها مجادلستبا اشک و انتظار با درد و انتحار با دود و انفجار با زجر و انزجارهر صبحِ روشنی، صد سنگ بر تن است تا انتهای روز این درد با من استبا هر مشقتی سنگی زنم زمین، لختی نفس کشم از راحتی ایندور تو خط کشم یا روی خویشتن من از تو دست کشم یا دست ز خویشتن؟هرجا که بنگرم یاد تو با من است زین خاطرات خوش صد درد در من است هر روز این دیار ده مرگ مطلق است ، من زنده نیستم ، این مرگ معلق استصبح دگر شود صد سنگ سخت تر تا انتهای روز، دردمند و مسخ تردلمرده و غمین، پردرد و منفعل در من گلایه نیست یا خشم یا که کینمن ظالمم ولی تو متجاوزی تو باعث تمام این درد غامضی هزاران شعر در من هست که می گوید که بگریزمهزاران شور در من هست ک با تقدیر بستیزمهزاران حسرت خاموش، پشیمان و پریشان هوشهزاران جنگ با جالوت، دماوندی پر از باروت + نوشته شده در 2022/6/26 ساعت 14 توسط خان  |  ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: یوسف حبیبی تاريخ: سه شنبه 7 تير 1401 ساعت: 18:17

مسدود است سرم. سایه ها سرابی کم سو و این سازه ها ی نا مسکون مستتر ، مسموم به ویروسی مخصوص. ما حصل این مفصل چیست؟ من مستاصلم در این سرداب گنداب بیکس. مرا سیر هیچ مسیری میسر نیست جز در سرم.باد می پژمرد،ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: یوسف حبیبی تاريخ: چهارشنبه 13 فروردين 1399 ساعت: 4:36

جویای نوازش است و تو این مجنون را تا جایی پیش می بری که تنها تفکرش جست و جوی جایی برای حلق آویز شدن باشد. تو از یاد برده ای که این مصطلح مطلوب، مصلوب توست و تنها ماثور از تو؟ انصاف است که این مسکوت مصادامه مطلب

برچسب: نویسنده: یوسف حبیبی تاريخ: سه شنبه 29 بهمن 1398 ساعت: 23:06

تو خدایی و من مخلوق متخلخلی که هر خراشی خاری میشود در کفشش و خللی برای مسیر، و مرا این کشف بی کفش میسرنیست.
خارج کردن خار، خارش است. زخم های من بی مرهمت التیام نمیابند.
تو اما رسالت دیگری داری....
به دنیا آمده ای تا مردمان را درمان کنی و مرا بیمار و بیمارتر.
تو منجی جهانی جنون آور که جان مرا به لب رسانده و من؛ هیچم جز تو.

خان

برچسب: نویسنده: یوسف حبیبی تاريخ: سه شنبه 29 بهمن 1398 ساعت: 23:06

ثانیه های پس از آن را به سایه ی سیاهی خیره شده بودم ، با دهانی باز و چشمانی که هنوز مات بود و نمیدانست شب سختی را خواهد گذرانید.
در مرام من بازستانی آنچه که داده ام شایسته نیست و من تو را قدرتی داده ام که امروز چوبش را میخورم، چوبی که گویی برای من از هر زهری سوزنده تر است. انگار که شیشه ی عمرم را به دستی سپرده باشم که گاهی به کار دیگری بند است.
من مصمم به یک صداقت ناقصم و معذور از صراحت حاضر، مصدوم از حماقت ناظر و مظنون به زوایای کاذب. من معصوم از حصر هرگونه حساسیت و مسموم به حبس این مصلوبیتم.

برچسب: نویسنده: یوسف حبیبی تاريخ: سه شنبه 29 بهمن 1398 ساعت: 23:06

صفحه بندی