مستغرق دریایی از الکل و دودممن زان زمان که شعر در وصفت سرودمدانم چه هستم وانچه خواهم وانچه بودمدانم چگونه مه ز که را من زدودمار سر به سوی خسروی بود چاره ساختممن دیو و دد را در رهم بیچاره ساختممن با کیان تاخته بر من درفتادموان راه شاهیشان به زیر پا نهادملیکن تو رفتی وز درفشم ارغوان رفتهرگز نپرسیدی چه بر شاه مهان رفتسیمرغ شد کاویدو بر گرد جهان رفت؟!جمشید شد وان تخت شاهی از میان رفت؟!خان
پایان کار.
برچسب:
نویسنده: یوسف حبیبی
ای سرو بلندِ قامت دوستوه وه که شمایلت چه نیکوست
در پای لطافت تو میرادهر سرو سهی که بر لب جوستنازک بدنی که مینگنجددر زیر قبا چو غنچه در پوستمه پاره به بام اگر برآیدکه فرق کند که ماه یا اوست؟آن خرمن گل نه گل که باغ استنه باغ ارم که باغ مینوستآن گوی مُعَنْبَرست در جَیب؟یا بوی دهان عنبرین بوست؟در حلقهٔ صَولَجان زلفشبیچاره دل اوفتاده چون گوستمیسوزد و همچنان هوادارمیمیرد و همچنان دعاگوستخون دل عاشقان مشتاقدر گردن دیدهٔ بلاجوستمن بندهٔ لعبتان سیمینکاخر دل آدمی نه از روستبسیار ملامتم بکردندکاندر پی
برچسب:
نویسنده: یوسف حبیبی
برچسب:
نویسنده: یوسف حبیبی
برچسب:
نویسنده: یوسف حبیبی
من قاصد مقصوره هایی سست و بی حاصل
تو کاسب چهار سوق پر سودی
تنها مسیرم دوریست باطل
اما تو از آغاز بر یوفو سوار بودی
با من جهانت عشق داشت اما پر از غم بود
با من همیشه انگار یک چیز کم بود
با من تمام قطعیت ها وهم مبهم بود
این مرد تنها در مسیر عشق مصمم بود.
برچسب:
نویسنده: یوسف حبیبی
برچسب:
نویسنده: یوسف حبیبی
میتوان با جمیع واژه ها جماع کرد و جوری در یک جمله جمعشان کرد که توجه به واج آرایی اجتناب ناپذیر باشد.این ادبیات یک خان است. برای خلقش نیاز به هیچ روان گردانی نیست که این روانی روانش مدت هاست به دور تو میگردد. نیاز به سوزاندن ثانیه ها نیز هم. که این ناصرالدین خان دست به کمر که می ایستد نماز جمعه ای به رکوع می رود!آری من متجاوزم و گناهکار، هربار به مغزم تجاوز میکنم و حرامزاده ای تحویل اجتماع میدهم.مرا چه ربط که تو از این فلسفه رنجوری؟! حرام و غیر حرام ندارد تا زمانی که خالق را میپرستند بهشت را سزاوار خواهند بود.و تو را چه ربط که من از این فلسفه رنجورم!سوزش امروز از سازش دیروز است یا سازش امروز از سوزش دیروز؟!این بازی با واژگان نیست، این نبرد سوختگان است.واژه ها را رسالتیست. آمده اند تا آیتِ آیت الله خویش باشند و جلادانه دشمن را گلوله شوند.لیکن این آیت الله دست از خلق شست و دیگر هیچ مقلدی را مرجع نشد که امیدی به امت نیست. چه بسا که دست برای هدایت گونه ای دراز کند و ریسمان از کف برود.و این واژه ها، این واژه ها...این ها وصیت های اوست که پراکنده منتشر میشود تا شاید در گذر سال ها در میان آمد و شد گوسفند ها گرگی این مکتوب را ببیند و...و سکوت کند چرا که تا صدای سگ شیرین است، زوزه ی گرگ حسنی ندارد.
برچسب:
نویسنده: یوسف حبیبی
برچسب:
نویسنده: یوسف حبیبی
برچسب:
نویسنده: یوسف حبیبی
برچسب:
نویسنده: یوسف حبیبی
تو خدایی و من مخلوق متخلخلی که هر خراشی خاری میشود در کفشش و خللی برای مسیر، و مرا این کشف بی کفش میسرنیست.
خارج کردن خار، خارش است. زخم های من بی مرهمت التیام نمیابند.
تو اما رسالت دیگری داری....
به دنیا آمده ای تا مردمان را درمان کنی و مرا بیمار و بیمارتر.
تو منجی جهانی جنون آور که جان مرا به لب رسانده و من؛ هیچم جز تو.
خان
برچسب:
نویسنده: یوسف حبیبی
ثانیه های پس از آن را به سایه ی سیاهی خیره شده بودم ، با دهانی باز و چشمانی که هنوز مات بود و نمیدانست شب سختی را خواهد گذرانید.
در مرام من بازستانی آنچه که داده ام شایسته نیست و من تو را قدرتی داده ام که امروز چوبش را میخورم، چوبی که گویی برای من از هر زهری سوزنده تر است. انگار که شیشه ی عمرم را به دستی سپرده باشم که گاهی به کار دیگری بند است.
من مصمم به یک صداقت ناقصم و معذور از صراحت حاضر، مصدوم از حماقت ناظر و مظنون به زوایای کاذب. من معصوم از حصر هرگونه حساسیت و مسموم به حبس این مصلوبیتم.
برچسب:
نویسنده: یوسف حبیبی